آقايي دلم گرفته كاش بودي...كاش الان توبغلت چشماموبسته بودم وتو
بااون دستاي مهربونت مثل هميشه دست ميكشيدي توي موهامو ولباي
داغت رولبام بود...آقايي خيلي وقته نديدمت خيلي وقته بغلم نكردي وهر
شب بابغض ودلتنگي ميخوابم...جيگرم به خدا كم نياودم ميدونم واسه
رسيدن به تو هنوز اون كارايي كه لايقته روانجام ندادم ولي خودت بد
عادتم كردي كاش هيچوقت بغلم نميكردي وهيچوقت اون همه احساسات
ومهربونياتو نشونم نميدادي كه اينقدر تحمل تنهايي واسم سخت باشه
...آقايي الهي قربون اون نگات بشم الان كه دارم اين حرفارو ميزنم نزديكه
يك ساعت ونيمه بغض امونم نميده آخه يك ساعت ونيم قبل بودكه باهات
داشتم ميحرفيدم دلم نميومد قطع كنم دوستداشتم بازم بهم بگي خانومم
بازم بگي كه من واسه توام بازم بگي كه دوستداشتي پيشت بودم ولي
حيف كه نتونستي بيشترباهام حرف بزني وقتي داشتي اين حرفاروبهم
ميزدي حسابي خودمو كنترل كرده بودم كه صدام نلرزه وگريه نكنم تا سفر
برات تلخ بشه آخه بهت قول دادم كه ديگه صداي گريمو نشنوي اما خب
بعضي موقع ها بد قول ميشم به خدادست خودم نيست دلتنگي واين
همه فاصله نميذاره آروم باشم...آقايي بهم قول داده بودي بعد ماه صفر
واسه هم بشيم تاديگه هرروز بتونم ببينمت وببوسمت ولي واست اين سفر
پيش اومد حالابايد شونزده روزه ديگه صبركنم تابرگردي و...يعني بعدش به
قولت عمل ميكني؟؟؟گفتي شايد بري آنكارا ولي اونوقت كه من دق ميكنم
دلم نميخواد بهت حرفي بزنم كه فكركني واسم سخته دوساله ديگه هم به
خاطرت صبر كنم تاازآنكارا برگردي ولي من اصلا دوست ندارم بري...
كاش به دلتنگيهام پايان ميدادي...

